دل که تنگ است کجا باید رفت؟
نوشته زیبای آقای قاسم بهنامی راد (برادرشهیدگرانقدر حسین نعلبندلو)
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
پیرفرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست،
دل که تنگ است برو خانه دوست…
شانه اش جایگاه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست..
دل که تنگ است برو خانه دوست..
خانه اش خانه توست…
باز گفتم
خانه دوست کجاست؟
گفت پیداش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
صبح امروز کسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من…!
صافى آب مرا یاد تو انداخت، رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من!
روزهایت پى هم خوش باش
سلام
قدردانی از زحمات شما در راه زنده نگهداشتن آرمانها و بنیان های آبادی وصف ناپذیر است .
امید پایداری در راه شروع شده ، وادامه راه توسط جنابعالی و بستگان خواست همگان است.
موفق باشید
گر مستضعفی دیدی ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی
به انسان بودنت شک کن ،
اگر چادر به سر داری ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی
به انسان بودنت شک کن،
اگر قاری قرآنی ولی در درک آیاتش دچار شک و تردیدی
به انسان بودنت شک کن،
اگر گفتی خدا ترسی ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی
به انسان بودنت شک کن،
اگر هر ساله در حجی ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسیدی
به انسان بودنت شک کن،
اگر مرگ کسی دیدی ولی قدر سری سوزن زجای خود نجنبیدی
به انسان بودنت شک کن.
حال آدم های خراب پرسیدن نداره
امادستانش گرفتن داره