یکریز در گلزارجوشقان باران می آید
نوشته آقای رضافضلی نوه مرحوم شوذب قلیچ خانی در رسای شهید گرانقدر فریدون قلیچ خانی
این عطر خون توست با دی می آید
ازجاده های سرخ خوزستان می آید
بعد از شهادت زنده تر خواهی شد ای عشق!
عاشق که بی جان می شود، با جان می آید
مجنون جزیره نیست، مجنون سینۀ توست
چون از جماران جنون فرمان می آید
فرمانده می داند که خیبر سوز دارد
وقتی که لشگر می رود، گردان می آید
***
یک شهر میگرید در آغوش مزارت
یکریز در گلزارجوشقان باران می آید

رضای فضلی عزیز سلام
ندیده امت و نمیشناسمت ، تنها ضرب اهنگ قلمت گوشم را نوازش میکند.
نمیدانم چندین بهار را دیده ای ، اما نوشتارهایت به بلوغ رسیده اند و سرشار از ناگفته هایند
آنچنان که گویی درد تو را میشناسند و کلامی را که نمیتوانی بگویی واگویه میکنند
باید هم سن وسال هم باشیم و شاید در کوچه های خاکی روستای آبا و اجدادیمان همبازی
اگرچه فرقی نمیکند ، همدردیم و در پی درمانی مشترک
سرزمین پدریمان را عاشقانه دوست داریم و به آن میبالیم ، که ریشه در خاکی گرانمایه داریم
آشنای نادیده به وجودتان افتخار میکنم و از همولایتی بودن با شما سر به آسمان میسایم و
خدای خویش را سپاسگذارم
شهادت زیباست
اما مثل مرد، پای بیرق انقلاب ایستادن از آن هم زیباتر است.
شهادت در رکاب خمینی زیباست
اما دفاع از ولی فقیه حاضر از آن هم زیباتر است.
خون دادن برای خمینی زیباست
اما خون دل خوردن برای خامنه ای از آن هم زیباتر است …
به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده
و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید.
بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک
محل نامناسب یافت.
مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟ !!
شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درسهای شما را نداشتم استاد!
حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم
و بروم.
شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به
خاطر من آمده اید؟ !!
شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست .
درس امروز این است :
هرگز با خودت قهر مکن .
هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.
و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.
به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود
بی اعتنا میشوی و هر نوع بیحرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری .
همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده .
تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی …
درس امروز من همین است .
شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده اش
بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش
را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب
مقابلش ایستاده است .
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی
کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی .
به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند .
همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن .
هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند .
خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی.
درس امروزت همین است !
گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛ اما مرگ را استثنایی نیست