معرفت نسبت به شهدا (ارسالی فرمانده دوران دفاع مقدس تیمسار مرادقلی ولدخانی )

معرفت نسبت به شهدا (ارسالی توسط  فرمانده دوران دفاع مقدس تیمسارمعظم مرادقلی ولدخانی )

SAM_1530SAM_1529

معرفت نسبت به شهدا در حیات و هنگام شهادت و قبل از شهادت نیاز به بصیرت همراه با خلوص می باشد ،

که در دفترچه باز نشده دلهای دوران جنگ به یادگار مانده است ، 

تا روز موعد که در صحنه شفاعت در محضر خداوند برای یکبار و همیشه تجربه می گردد.

با سپاس از محبت شما : مراد قلی ولدخانی

 

 

 

۶ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    خدمات خالصانه و صادقانه شما آینه وظیفه شناسی و پژواک سربازی ولایت است و نتیجه بذر دل انگیز این خدمت ، تنومندی و اقتدار شجره طیبه نظام است .

    بر خود وظیفه میدانم از تمام زحمات و تلاشهای مؤثر شما فرمانده دوران دفاع مقدس تیمسارمعظم مرادقلی ولدخانی تقدیر و تشکر نمایم ، ازخداوند متعال برای شما اجر اخروی و توفیق در عرصه دفاع از دستاوردها و ارزشهای انقلاب اسلامی را مسئلت دارم .
    خدمتگزار و ارادتمند شما نوه شوذب قلیچ خانی

  2. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    “من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق”

  3. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    ای فرمانده ای فرمانده
    صدای واعطشا را شنیددستانت
    یه سمت مشک ترامیکشیددستانت
    زمینمحاصره بود و زمان برای تو تنگ
    دل از زمین و زمان می برید دستانت
    خیام،بدرقه ات را «دعای باران» کرد
    خداکند نشود ناامید دستانت
    به حال اهل حرم مشک هم جگ سوزاند
    دمی که بر لب دریا رسید دستانت
    هنوز خواست کفی از فرات بردارد
    در آب کودک ششماهه دید دستانت
    قلم قلم شد و در بارشی ز خنجر و تیغ
    حماسه های بزرگ آفرید دستانت
    کنار علقمه بر شنه ی صبور علم
    تمام خون دلش را چکید دستانت
    چقدر شرم ز عطشانی برادر داشت
    که زودتر ز تو می شد شهید دستانت

  4. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    بسم الله الرّحمن الرّحیم
    جاری است در زلالی این دشت آسمان
    با این حساب سهم زمین هشت آسمان
    این جا پرنده های زیادی رها شدند
    باید خطاب کرد به این دشت آسمان
    دشتی که در قدم قدم خاک روشنش
    دنبال رد پای خدا گشت آسمان
    در پیشواز آن همه پرواز، بارها
    تا این دیار آمد و برگشت آسمان
    ای دشت بر غروب تو سوگند لحظه ای
    از خون کشتگان تو نگذشت آسمان

  5. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
    عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
    هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
    مادری فرزند خود را هدیه کرد
    در شبی که اشکمان چون رود شد
    یک نفر از بین ما مفقود شد
    آنکه که سر دارد به سامان می رسد
    آنکه که جان دارد به جانان می رسد
    دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
    بی سر و جان تا لقاءالله رفت
    زندگیمان در مسیر تیر بود
    خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
    آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
    آمد از این نقطه طی الارض کرد
    هر که گِرد شعله چون پروانه است
    پیکر صدپاره اش بر شانه است
    تن به خاک و بوی یاسش می رسد
    بوی باروت از لباسش می رسد
    دشمن افکنهای بی نام و نشان
    پوکه ی خونین شده تسبیحشان
    کار هرکس نیست این دیوانگی
    پیله وا می ماند از پروانگی

  6. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    این عطر خون توست با دی می آید
    ازجاده های سرخ خوزستان می آید
    بعد از شهادت زنده تر خواهی شد ای عشق!
    عاشق که بی جان می شود، با جان می آید
    مجنون جزیره نیست، مجنون سینۀ توست
    چون از جماران جنون فرمان می آید
    فرمانده می داند که خیبر سوز دارد
    وقتی که لشگر می رود، گردان می آید
    ***
    یک شهر میگرید در آغوش مزارت
    یکریز در گلزارجوشقان باران می آید

دیدگاه خود را به ما بگویید.