یاد باد آن روزگارها یادباد ( نوشته ارسالی آقای محمد رضا ملکی)

یاد باد آن روزگارها یاد باد ( نوشته ارسالی آقای محمد…..) 

 

 12

 

 

 

واقعا یاد اون روزهای ده بخیر از هرکوچه واز هر نقطه که گذر می کنی یاد گذشته می افتی از اول ده که حساب کنی مرحوم حسین اهنگر مردی با صفا که اگه مردم کار جوشکاری یا لوله کشی داشتند بدون هیچ چشم داشتی انجام می داد

مدرسه  با دانش آموزهایی که ازروستاهای مجاور بودند.
ازچهار راه که به سمت مخابرات راهی نبود مابین آن دره ای بود وبالای دره خرمنگاه مردم که بهار زمین خرمنگاه را صاف کرده وبرای فصل درو اماده می کردند وچه صدای خوبی داشت صدای جنجل که تبدیل شده به خرمن کوب
درمغازه مرحوم  مشهدی محمد که بعداز ظهرها پیر مردها جمع می شدند واز خاطراتشان می گفتند وچه بووعطر خوشی از این مغازه می آمد که مانندش را تا به حال ندیده ام پایین تر از انجا معروف به دولایی سکینه بانو بود که در ایوا‌ن خود نشسته وغروبها چای میل میکردند آنهم با چه ذوقی کمی آن طرفتر سلمانی  مرحوم مشهدی ابراهیم بود یادم هست یک بار برای اصلاح رفته بودم (اصلاح که میگم منظورم کچل کردنه) بعد اصلاح یه پنج تومانی دادم .
برسیم کنار مسجد وآن دروازه معروف که دروازه بزرگ می گفتند که گروه ملک لو ها تو اون کوچه بودن وبعداز آمدن گله گوسفند از صحرا دروازه را می بستند. روبروی دروازه خانه بالا زینب خانم زنی بسیار مهربان وباسلیقه بود کنار آنجا نجاری آقا مرد علی بود که صبح تا شب مشغول کار با چوب وتیز کردن اره مردم بود فعلا تا اینجا بسنده می کنیم تا قسمت بعد به امید خدا.
در ضمن واقعا باید از آقای شریعت به خاطر حسن نیت وسلیقه خوبشان که با این کار فرهنگی مارا به یاد گذشتگانمان می اندازد تقدیر وتشکر نمود. (محمد)

۹ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    یادش بخیر مبسر آبخوری داشتیم چقدر باید التماسش میکردیم تا اجازه می داد با دست آب بخوریم

  2. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    یادش بخیر :

    زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها بخاطر برف تعطیله

  3. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    یادش بخیر:

    پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

  4. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    سلام پدر بزرگ

    کاش زنده بودی و میدیدی …

    که بالاخره بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام برآورده شده است …

    بدترین آرزویی را میگویم که یک کودک میتواند آرزو کند :

    ” بزرگ شدن … “

  5. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    عروسکا … عروسکا … کجایید ؟!

    چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، ‌خاطره هامو ورق می زنم..

    یادش بخیر..

    دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.

    دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.

    هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.

    این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ،‌ حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.

    مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.

    دلم برای تام سایر و هاکلبری هم خیلی تنگه. رفیق هم رفیقای قدیم.

    هنوزم وقتی یاد غربت و عشق گالیور میفتم دلم میگیره.

    این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.

    اون موقعا ،‌ آدم اخموها رو هم می شد دوست داشت. دلم برای کاکروی دوست داشتنیم تنگ شده. به دلم موند که یه بار تیم سوباسا رو شیش تایی کنن…

    اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..

    هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..

    بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!

    شیشه نبود ،‌ پس چی شکست؟ …. اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ،‌ چه شیطونایی هستن …

  6. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    کوچیک که بودم …

    شاید باورتون نشه ولی دنیا یه جور دیگه بود …

    قسم میخورم که راست میگم …

    خیلی چیزها الان هست که اون موقع نبود، از طرفی خیلی چیزها هم اون موقع بود که الان نیست … ترجیح میدم الانی ها رو نداشتم و اون موقعی ها رو داشتم …

    کوچیک که بودم …

    آره … دنیا یه جور دیگه بود …

  7. رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

    قدیما یادش بخیر ….

    وقتی بهترین اسباب بازی هامون، لوکس یا خریدنی نبود …

    وقتی یه لاستیک کهنه ی دوچرخه و یک تکه چوب ، تمام روزمون رو پر از شادی و شور و نشاط میکرد

    گاهی با تعجب از خودم می پرسم اون روزها کجا رفت ….

    هنوز باورم نمیشه اون روزها دیگه بر نمیگرده …

  8. غلامرضا قلیچ خانی گفت:

    از اینکه یه همولایتی که شاید تو بچه گی همبازی هم بودیم تو روستامون اینقدر قلم زیبا و روانی داره به خودم میبالم و افتخار میکنم پاینده باشی همولایتی.

    • رضا فضلی نوه شوذب قلیچ خانی گفت:

      با سلام و عرض ادب خدمت برادر بزرگوارم جناب اقای غلامرضا قلیچ خانی
      نام و نشانت، نشانه زیبایی افکار و دل پاک شماست و از اینکه استادم اینگونه شاگرد خود را خطاب میکند سپاسگزارم و ما هرچه داریم از بزرگان و استادان پیر و جوان روستا داریم حال اگر در کنار ما باشند یا نباشند و افکار و عملکرد انها در قلب ما سازگار است …جناب قلیچ خانی از توصیف و سپاسگزاری شما ممنون هستم و این را بدانید گردخاک کفش شما جوشقانی ها و هم ولایتی ها سورمه چشم ماست و شما قلیچ خانی ها نگین سر سبز رو ستا هستید و اوازه شما در ایران و ایران زمین پیچیده است .از مردان بزرگ و نامی جوشقان درس هایی اموخته ام که در وجودم مانند خون در رگهایم جاریست و وقتی بزرگان این سرزمین پدری را می بینم عشق می ورزم وارزوی سلامتی و تندرستی برایشان دارم و خوشحال میشوم برادر بزرگوارم را زیارت نماییم التماس دعا ارادتمند و خدمتگزار شما رضا فضلی

دیدگاه خود را به ما بگویید.